|
|
|
|
|
با توام
ای لنگر تسکین! ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای شور،ای دلشوره شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه،جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش!
"قیصر" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:45 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز
ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز،او ما را ... فردا؟؟
"قیصر" |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:33 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
در خوابهای کودکی ام
هرشب طنین سوت قطاری از ایستگاه می گذرد دنباله قطار انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد انگار بیش از هزار پنجره دارد و در تمام پنجره هایش تنها تویی که دست تکان می دهی آنگاه در چارچوب پنجره ها شب شعله می کشد با دود گیسوان تو در باد در امتداد راه مه آلود در دود دود دود....
زنده یاد"قیصر امین پور"
(تقدیم به یکی از خاطرات دوران کودکیم آجی حمیده.) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:22 توسط فرزانه
|
|
||