|
|
|
|
|
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:44 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه از گوشه ی ابری به در آمد، آن گاه مات در من نگریست.
و من آرام فقط شانه بالا زدم و خندیدم. او ندانست که من..... در پس این خنده، غم هجران تو را باز پنهان کردم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:13 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
دل من دیر زمانیست که می پندارد:
دوستی نیز گلیست، مثل نیلوفر ویاس، ساقه ی تر وظریفی دارد . بی گمان سنگدل است آن که روا میدارد ،جان این ساقه ی نازک را دانسته بیازارد!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 4:20 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر ماه بودم به هر جا که بودم ،
سراغ تو را از خدا می گرفتم! وگر سنگ بودم، به هر جا که بودم، سر رهگذار تو جا می گرفتم! اگر ماه بودی به صد ناز شاید ، شبی بر لب بام من می نشستی! وگر سنگ بودی ،به هر جا که بودم، مرا می شکستی،مرا می شکستی!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:40 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب ز خنده بستن است،
گوشه ای درون خود نشستن است! گل به خنده گفت : زندگی شکفتن است، با زبان سبز راز گفتن است! گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه ، باز هم به گوش میرسد! راستی! تو چه فکر می کنی؟ من که فکر می کنم: گل به راز زندگی اشاره کرده است! هر چه باشد او گل است، گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:22 توسط فرزانه
|
|
||