|
|
|
|
|
آن از زمستان ،این هم از فصل بهارم
مثل خزانی خسته ام از روزگارم! همراهی ام کن آسمان با توده ای ابر وقتی که میخواهم دل سیری ببارم! گشتم گدایی کردم عشق آسمانی حالا که خرده های دل را می شمارم! خوشحالم ! از این که به دریا میرسد دل دل رابه رودی ماجرا جو می سپارم! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:47 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
از وقتی فراموشم کردی،
زیباتر شدی! دروغ گوها را باید فراموش کرد! امشب اعتراف می کنم به تنها دروغی که گفتم: "من نیز فراموشت خواهم کرد!!!" (میلاد تهرانی) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 18:39 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
-یکی را مال یکی را جاه
ویکی را نمازبسیار بت باشد. یکی خواهد که همیشه بر سجاده نشیند سجاده او را بت باشد. یکی خواهد که همیشه پیش کس بر نخیزد آن نابرخاستن او را بت باشد. هیچ کس بت خود نشناسد و همه کس خود را فارغ و آزاد گمان برند. "عزیزالدین نسفی" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 16:10 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مردی پیشم آمد و پرسید:کجا می روی؟
گفتم به حج. گفت: چه داری؟ گفتم:دویست درهم. گفت: به من ده و ده بار گرد من بگرد، که حج تو این است. چنان کردم و باز گشتم!! "ذکر بایزید بسطامی"
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:59 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
این مردمان به نفاق،خوش دل می شوند
و به راستی،غمگین. اورا گفتم:مرد بزرگی ای و در عصر یگانه ای. خوش دل شد و دست من گرفت و گفت: مشتاق بودم،مقصر بودم. وپارسال با او راستی گفتم،خصم من شد، دشمن من شد، عجب نیست این؟! آری با مردمان به نفاق می باید زیست تا در میان ایشان با خوشی باشی هم چنین راستی آغاز کردی،به کوه و بیابان باید رفت!!! "شمس تبریزی" |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:44 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
گذشته ! یه زخم پیر و کهنه س خوب نمیشه! تو ابرا یه ابر گریه سازه تا همیشه!
یه مرغ جلده که هیچ وقت نمیره! یه دشت خشک که با اشک جون می گیره! یه زنجیره، یه بنده، یه دیوار بلنده گذشته جنس کوهه، مثل سنگه! چه سخته ! گذشتن از رو دیوار گذشته یه خوابه، رسیدن به فردایی که پشت اون نشسته! گذشته! تو فریاد تموم گریه هامی! یه عمره تو بیداری تلخ قصه هامی! تو شبهامو به بیزاری کشوندی، تو خورشید یه بیخواب و سوزوندی! تو آزاری، تو دردی، یه دیوار بلندی گذشته! جنس کوهی، مثل سنگی! چی می شد، تموم لحظه های من که میرن، بمیرن، که امروز منو از من نگیرن..........؟؟!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 0:54 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد،یک نفر هست که این جا بین آدم هایی،که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها،به تو می اندیشد و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است.... مهربانم،ای خوب! یاد قلبت باشد،یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده وشب وروز دعایش این است، زیر این سقف بلند،هر کجایی هستی،به سلامت باشی و دلت همواره،محو شادی و تبسم باشد.... مهربانم، ای خوب!یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رویایش را،به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو،به خدا بسپارد......... مهربانم،ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها با تو پر اندیشه و شعر است وشعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم،این بار،یاد قلبت باشد، یک نفر هست که با تو،به خداوند جهان نزدیک است و به یادت،هر صبح،گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد ودعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ،راهی خانه خورشید شوی وپر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی.............. ( نوشته مهین رضوانی فرد از مجله موفقیت)
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 12:24 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
ای صمیمی! ای دوست !
گاه و بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی. ای قدیمی ! ای خوب! تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم. آرزویم همه سر سبزی توست. دائم از خنده لبانت لبریز دامنت پر گل باد!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 13:5 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
شعر ها یا متنی که اینجا می نویسم از من نیست. من فقط می نویسم.شاید از دلتنگی هایم کم شود. ممنونم که وقت میذارید. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 12:39 توسط فرزانه
|
|
||
|
|
|
|
|
زیبا! سلام!
زیبا! هوای حوصله ابری ست! چشمی از عشق ببخشایم،تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا! زیبا!کنار حوصله ام بنشین!بنشین مرا به شط غزل بنشان! بنشان مرا به منزله ی عشق! بنشان مرا به منزله ی باران! بنشان مرا به منزله ی رویش! من سبز می شوم!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:50 توسط فرزانه
|
|
||